اشکال داره کمی متفاوت باشیم؟؟

چند وقتیه که به واسطه ی یکی از دوستای بسیار عزیزم با یه انجمن آشنا شدم که در نگاه اول شاید هیچ ربطی به روحیات یه آدم اون هم از نوع ادبیاتی نداشته باشه ولی در نگاه های بعدی و دقیق تر داره خوب هم داره. اسم این انجمن، انجمن یوزپلنگ ایرانیه که البته به وبلاگم لینکه (شاید دیده باشید).

اگه بخوام درباره ی این انجمن و کارهایی که می‌کنه صحبت کنم،‌فکر می‌کنم باید کلیه مطالب سایتشون به علاوه کلیه چیزهای دیگه ای که شنیدم و خوندم رو براتون بنویسم که مسلماْ نه تو حوصله شماست نه من. ولی درباره یوزپلنگ ایرانی به چند جمله بسنده می‌کنم که این گونه جانوری در خطر انقراضه. گونه ای باقیمانده از یوزپلنگ آسیاییه که فقط تو ایران، اون هم به تعداد معدود یافت می‌شه (شاید ۷۰ تا ۱۰۰ قلاده ) و در چشم بر هم زدنی ممکنه دیگه نباشه. (مثل خیلی چیزهای دیگه که الآن نیستن) به هر حال برای کسب اطلاعات بیشتر می‌تونید به سایت انجمن یوزپلنگ ایرانی که عرض کردم به وبلاگم لینکه مراجعه کنید ، مطمئنم ته دلتون یه اتفاق هایی می‌افته!!

/ 5 نظر / 3 بازدید
ناصریا

سلام. برای یوز ایرانی متاسفام.خیلی متاسفم.موجودی که کارش از دربار شاه رسیده به اینجا و .... ولی رفیق نسل آدم هم داره منقرض میشه ...خیلی خوبه که با تفاوت به این قضیه نگاه کنی و از این حیوون نایاب هم حمایت کنیم ...ولی هر چی فکر میکنم ما آدما(البته اگه خودم رو داخل آدم حساب کنید ضمیر مفعولی من که به صورت جمع استفاده شده درسته) کجا بودیم وبه کجا رسیدیم بیشتر به این نتیجه میرسم که خیلی ساله پیش باید به فکر راه انداختن یه وبلاگ برای حمایت از آدمیزاد(منظورم فرزند آدم نیست منظورم کسانیه که به شکل انسان زندگی میکنن)میبودیم. بیت:من ملک بودم و فردوس برین جایم بود...دکتر آورد در این دیر خراب آبادم(من این نسخش رو بیشتر دوست دارم) فکر نکن همیشه میخوام مخالف نظر بدم . .من زنده ام چون هنوز نظر میدم

ناصریا

پیرمرد با دستان خشکیده خارهای کنار جاده را میکند و صدای ترک خوردن لبهایش را از شدت خشکی میشنید ... هیچ تحرکی .. هیچ جست و خیزی.. هیچ جنبده ای.. و هیچ امیدی.. نسیم داغی که از میان دو ابروی او میگذشت عطش را بیشتر میکرد .همچنان با خارهای کنار جاده بازی میکرد و در این فکر بود که چرا دیگر کسی در این وبلاگ نظر نمیدهد؟

پژمان اهورامزدا

سلام دوست خوبم مطلب جدیدتو خوندم قشنگ بو. با تبادل لینک چطوری من به روزم خوشحال میشم بیای ابرو به هم کشیدم و گفتم چون من در این دیار بسی هست رو کن به دیگری که دلم را دیگر نه گرمی هوسی هست رنجور و خسته گفتی : اگر تو بینی به گرد خویش بسی را من نیز دیده ام چه بسا لیک غیر از تو دل نخواست کسی را جانم کشید نعره که : ای کاش این گفته از زبان دلت بود ای کاش عشق تند حسودم یک عمر پاسبان دلت بود اینک در سکوت شبانگاه در گوش من صدای تو اید در خلوت نهان خیالم یادی ز چشم های تو اید آن چشم ها که شب همه ی شب عمری به چهره ام نگران بود چشمی که در سکوت سیاهش صد ناگشوده راز نهان بود چشمم ز چشم های تو خواهد کان گفته را گواه بیارد دردا که این سیاهی ی مرموز جز موج راز ، هیچ ندارد

مسعود

با درود و سپاس از اینکه از سایتم بازدید کردی! مثل همیشه برات آرزوی شادی و تندرستی دارم! و منتظر پستهای جدیدت هستم! پیروز و پاینده باشی!

مريم

می‌ذاشتن اين چندتا دونه هم بميرن بعد به فکرشون می‌افتادن