تو نیستی...

 

یکی اینجا به عشق تو کلاف شعر می بافه

 

 تو نیستی، رج به رج با اشک، همه رویاشو می شکافه...* 

 

 

* ناکسم گر به شکایت سوی بیگانه روم

/ 6 نظر / 24 بازدید
اسفندیار

همیشه یک بهانه برای درد دل هست... هیچ وقت دلی بی بهانه نمی تپد... نمیدانم بهانه ها دلگیرند یا دلها بهانه گیر؟ و چه قشنگ است بهانه دلتنگی!!!!! [گل][گل][گل]

حسین آزاد

درود با احترام دعوتید به خواندن ترانه ای تازه پیروز باشید [گل]

pari

[گاوچران][گل]

امید

سلام من چند بار سر زدم بهتون و دیدم اپ نکردین اگر دقت کرده باشین تا وقتی که اژ میکردین می اومدم و نظر میدادم حتی شما به من سر هم نمی زدین بعد هم که یه مدت گذشت و خبری ازتون نشد تا این پست حالا بگذریم و اما در مورد شعر که بقول خودتون بیرحمانه نقدش کردین . هر چند از نظر من بیرحمانه نیست و نظرتونو گفتین که به دیده منت می گذارم. و اما دفاع از شعر که شاید جای دفاع هم نداره و جفنگیاتی است که بهم بافته شده . خودم نقدش میکنم غم همیشه اول شب سراغ ادم میاد بعدش ردای سیاه که تداعی غم هست بدوش می کشم و شب اغاز میشه و بعدش از خواب بیدار می شم و.... وقتی گفته شده انگاه که تو را در صبح نگریستم زندگی در شبها جاری ست شاید بدین معنی باشد که تو را در روز نگریستم و زیبائیت را دیدم و فکر و ذکر تو شبهایم را نا ارام کرده و شب بیداری هایم زندگی ام را در شب جاری ساخته یعنی در یک کلام شب زنده دار هستم و ...

سیدعلی حجازی

سلام همیشه و همه وقت از نظرات شما خوشحال شده ام می دانید که بعنوان یک نقادکه برخلاف خیلی ها ذوق و شوقش با رشته تحصیلی اش هماهنک است و همراستا شما راقبوا داشته و قدم قلمت را برسبز خیال وب لاگم به دیده منت گذاشته و سپاسگزارم . یکی اینجا به عشق تو کلاف شعر می بافه رج به رج و من در تک تک واژه هاش نفس گرم دستانش را حس می کنم دختران رنج در شلوغی بازار .... قالی خیال را خیلی ها به طمع نشسته اند