يه غزل از خودم....

بعد از چند پستِ مناسبتی، بالاخره تصمیم گرفتم کمی متفاوت کار کنم البته نه از نوع یوزپلنگی اش. شاید بیشتر به سبک و سیاق روزهای اول وبلاگم. می‌خوام یه غزل از خودم درج کنم؛ غزلی که سال ۱۳۷۸ سروده شده، و من خاطرات خوبی باهاش دارم:

به جستجوی خانه ات، کوچه به کوچه،‌در به در

مسافر نگاه من دوباره می‌کند سفر

مسافری که گم شده در انتهای غربتش

و در مسیر حیرتش دوباره گشته دربدر

درست انتهای شب،‌همان که ختم می‌شود،

به شاهراه حادثه، به چارراه پرخطر،

تو باز چون پرندگان فقط به فکر رفتنی

من التماس می‌کنم :مرا ببر، مرا ببر

تو حرف هم نمی‌زنی و خنده ای نمی‌کنی

دوباره قفل می‌شود دهان پنجره وَ در

تو چون شبح میان مه چه زود محو می‌شوی!

نگاه هم نمی‌کنی، کمی عقب، به پشت سر

......

شب است و پرسکوت و یک مسافر غریب و تو ،

هنوز فکر رفتنی و .... گریه های بی اثر ....

/ 6 نظر / 14 بازدید
ناصریا

برای تبریک گفتن 8 سال دیر شده ...ولی تبریک میگم غزل زیبایی بود... مسلما خاطراتش برای شما زیبا تر بوده

مهدی ترابی

سلام دوست عزيز غزل زيبائی بود راست ميگن هنر خوب تاريخ مصرف نداره! با مطلب پشت دريچه ها (شعری از استاد شفيعی کدکنی) به روزم و خوشحال ميشم سر بزنی.

مهران

سلام خانم . وب زيبايی دارين اما اگه يه خورده فونتهارو کوچيک کنيد زيباتر می شه. اينو به عنوانه انتقاد نگيريد به عنوانه يک نظر بدونيد برادر شما مهران يا علی مدد

سارا

سلام دوست عزيزم وب زيبايي داري آرزو مي كنم هميشه شادو پايدار باشي خلوت دل احسان و سارا منتظر حضورونظر سبز توست باران بهانه است آسمان را هوس بوسه زدن بر خاك است

---تیام

خيلی خيلی قشنگه.دوسش دارم

نسیم فهیمی

سلام غزل بسیار زیبایی بود و تداعی خاطرات قشنگی رو با خودش داشت ...با ارزوی های خوب برای دوست خوب و مرسی که به من سر زدین .