ای دريغ و حسرت هميشگی ...

بادخزانی بازهم گلی از بوستان زندگی رو پرپر کرد...

ما حاشیه نشین هستیم.

مادرم می‌گوید: «پدرت هم حاشیه نشین بود،

در حاشیه به دنیا آمد، در حاشیه جان کند و در حاشیه مُرد»

من هم در حاشیه به دنیا آمده ام

ولی نمي خواهم در حاشیه بمیرم

برادرم در حاشیه‌ی بیمارستان مُرد.

مادرم می‌گوید: سرنوشت ما را هم در حاشیه‌ی صفحه‌ی تقدیر نوشته‌اند.

و هر شب ستاره‌ی بخت مرا که در حاشیه‌ی آسمان سوسو می‌زند، به من نشان می‌دهد.

ولی من می‌گویم: این ستاره‌ی من نیست.

من در حاشیه‌ به دنیا آمدم.

در حاشیه بازی کردم.

همراه با سگها و مگسها در حاشیه‌ی زباله ها گشتم تا چیز به درد بخوری پیدا کنم.

من در حاشیه بزرگ شدم و به مدرسه نرفتم.

در مدرسه گفتند: جا نداریم.

مادرم گریه کرد. مدیر مدرسه گفت: آقای ناظم اسمش را در حاشیه‌ی دفتر بنویس تا ببینیم!‌

من در حاشیه ی روز به مدرسه شبانه می‌روم.

در حاشیه ی کلاس می نشینم. ...

من در حاشیه‌ی شهر زندگی می‌کنم.

من در حاشیه‌ی زمین زندگی می‌کنم.

زندگی در حاشیه‌ی زمین خیلی سخت است.

حاشیه بر لب پرتگاه است، آدم ممکن است بلغزد و سقوط کند...

 

متن بالا، قسمتهایی از یک نثر ادبی است با عنوان «زندگی در حاشیه» از شادروان دکتر قیصر امین‌پور از مجموعه ای به نام «بی بال پریدن» .

راستش آوردن واژه شادروان قبل از اسم قیصر امین‌پور خیلی دشواره. آخه تازه یه روزه که از بین ما رفته و هنوز خیلی زوده که به این واژه و واژه هایی از این دست درباره ی او عادت کنیم. البته ما ایرانی‌ها به خاطر عواطف خاص و بی نظیرمون !!! به خیلی چیزها خیلی زود عادت می‌کنیم که یکی از این مسایل‌،‌ از دست دادن شخصیت‌های بزرگ فرهنگی و هنری این مرز و بومه. مگه به مرگ فروغ و اخوان و شاملو و... عادت نکردیم. مگه خیلی زود یادمون نرفت که بدون شاعر بزرگ یا بدون داشتن آثار فرهنگی و هنری بزرگ هم می‌شه زندگی کرد (مگه نمی‌شه؟؟)

ولی گذشته از تمام گلایه ها، واقعاً جای قیصر امین پور از این به بعد خیلی خالی خواهد بود؛ چه در دانشکده ادبیات بین دانشجویانش و چه در عرصه ‌ی شاعری ( خدایش بیامرزاد...). 

و این هم شعر معروفی از قیصر: 

  حرف هاي ما هنوز نا تمام
تا نگاه مي كني وقت رفتن است
باز هم همان حكايت هميشگي
پيش از آنكه با خبر شوي
لحظه ی عزيمت تو ناگزير مي شود
آه...
اي دريغ و حسرت هميشگي
ناگهان چقدر زود دير مي شود ...

/ 7 نظر / 30 بازدید
ناصریا

متاسفم..واقعا متاسفم..شنبه 12 آبان/13xx

بهار

خدا رحمتشون کنه. ای دريغ و درد و حسرت هميشگی...

امين شفيعی

سلام باز هم ممنونم از حضور و نظرتون ۱۲ آبان ماه و يه بار ديگه وبلاگ سارش گرمی قدم های شما دوست عزيزش رو به انتظار نشسته نا اميدش نکن انوشه بزی

علي حجازي

سلام حسن انتخاب یا حس انتخاب شما را می تعریفم و اینرا قبلا به من باورانده بودیدو این مطلب که درباره قیصر امین پور نوشته اید این مدعا را ثابت می کند . می دانید علی رغم داشتن مطالعه یه چند ساعتی در روز . به دلایلی در هوای نیما و سهراب و فروغ و شاملو می نفسیدم و کمتر چشمانم به دیگر خوبان حریص بود . که شما برای اولین بار مرا با نام قیصر آشنا کردید در وبلاگ شما با حس حضورش آشنا شدم لذا همیشه شما را ممنونم و اما در باره نقد خوب و آگاهانه تان باید بگویم از دید و شناخت شما هم تعجب کردم هم تشکر . چرا که شعر نوشته های من که با عادت و خوی وخلق من خوگرفته اند و دارند همان نمونه هایی است که شما هم به آنها اشاره کرده ایدو مرا نه تنها گله نیست که ممنون . اما یه کم ناراحت و شرمنده . ازاینکه شما وقت خوب و ناب وجودتان را صرف نوشتن در باره نوشن های این حقیر می کنید که این کمال خوبی شماست و باعث تشکر و ایضا خجلت من. تورا خوش دارم و خوش گفته هایت نیز همیشه پر ز جاری باش اینهم به خاطر شما و تقدیم به شمای خوب باشید و همیشه سبز و چشمه سار تلاش و عزم تان در امر یادگیری و یاری رسانی همیشه ج

ناصریا

من اگر آپ گردم ..تو اگر آپ گردی ...همه بر می آپند

---تیام

خوب بود.مخصوصا شعراتون. با اين حال جای پيشرفت دارين. حال کردم

نسیم فهیمی

سلام بسیار زیبا و ساده مینویسید و دلنشین .این همه احساس پاک و قلم روان شما قابل تحسین است من هم از سال 78 که دانشجو بودم تا الان کمی کارهای فرهنگی و هنری میکنم و تازگیها کارهامو تو وبلاگی گزاشتم خوشحال میشم شما هم بخونید.با ارزوی موفقیت و دیدن تازه های شما ...........