سیاه و سفید...

شب در چشمان من است به سیاهی چشمان من نگاه کن

روز در چشمان من است به سپیدی چشمهایم نگاه کن

شب و روز در چشمان من است به چشمهای من نگاه کن

پلک اگر فرو بندم جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت ...

شعر از : حسین پناهی

/ 8 نظر / 6 بازدید
حسن منشي پور

سلام خيلي قشنگ بود حسين پناهي منو ياد بچگيام ميندازه شعرش هم آدمو يه جاهايي مي بره قشنگ بود البته انتخاب تو قشنگ تر

طاهره

سلام شما که هيچ وقت خبر نمی دين آپ می کنين ولی ما هميشه ميايم اينجا حال می کنيم منم خيلی دوست دارم پناهی رو هر وقت اسمش مياد ياد سايه خيال ميفتم آخه اون فيلم رو هم خيلی دوست دارم راستی تولدتون کیه خرداده؟

ناصریا

ای گدایان خرابات خدا یار شماست ....چشم انعام مدارید ز انعامی چند...........................پیر میخوانه چه خوش گفت به دردی کش خویش ....که مگو حال دل سوخته با خامی چند ..... و ممنونم از شما که نمیگذارید خودمون رو فراموش کنیم ...

مينا

سلام خانوم منشی پور ! شما خوبيد؟خوش می گذره؟ بعد از مدتها اين توفيق نصيب ما شد که فردا بيايم کانون... آره منم نظر مثل شماست مخصوصا در مورد برگها ... از بچگی فکرمو به خودشون مشغول کرده بودن ... اما می دونين چيه گاهی اوقات کسايی بودن که اين حرفو می زدن که برگا احساس دارن ، يا هر موجود غيرزنده ای، ولی هيچ وقت اهميت نمی دادند و من باورم نمی شد که اينجور آدما باور داشته باشن که آره ! برگا ام احساس دارن! يعنی در عمل من هيچ چيز ازشون نمی ديدم! اما من هميشه اين عقيده رو داشتم و تويه اين نوشته ام می خواستم يه جوری ثابت کنم که انسان بودنم يه نعمته که بقيه ی موجودات از اون بی بهره اند! و حتی ما هم از برگ بودن بی بهره ايم! يعنی هر موجودی که خدا آفريده هم احساس داره و به جای اون يکی بودن،خيلی خيلی سخته!

مينا

راستی يادم رفت بگم شما برنامه ای چيزی ندارين تو کانون ما بيايم خلاقيتامونو اونجا نشون بديم؟ اين مصاحبه هه جدا رو من تاثير گذاشته اصلا به راديو علاقه مند شدم !

مريم

خدا رحمتش کنه

طاهره

شما چرا شعر جديد منو نقد نکردين؟