مترسک

 

 

 

یکبار به مترسکی گفتم: «لابد از ایستادن در این دشتِ خلوت خسته    شده ای؟» گفت:

«لذتِ ترساندن، عمیق و پایدار است، من از آن خسته نمی شوم.»

دمی اندیشیدم و گفتم: «درست است؛ چون که من هم مزه ی این لذت را چشیده ام.»

گفت: «فقط کسانی که تن شان از کاه پر شده باشد، این لذت را              می شناسند.»

آنگاه من از پیشِ او رفتم، و ندانستم که منظورش ستایش از من بود یا خوار کردنِ من.

یک سال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد.

هنگامی که باز از کنارِ او می گذشتم دیدم دو کلاغ زیرِ کلاهش لانه

 می سازند!

 

 

                                                                (جبران خلیل جبران)

/ 2 نظر / 6 بازدید
شقایق

سلام استاد!!! ما مخلص هر چی با مرامه!!![نیشخند] حرفا و ظرا باشه حضورن فقط اومدم بگم منتظرمون بمونیدا!!![چشمک] یکشنبه میبینمتون[قلب]

طاهره

سلااااااااااااااااااااااااام این مدت که ما نبودیم... یعنی بودیم ها... ولی انگار نبودیم... چقدر اتفاق افتاده!!! 4 تا پست جدید... کتاب جدید... خونه ى جدید... ایشالله فردا که مزاحمتون شدیم این مادرزادی رو به ما هم می دین دیگه؟(ما از اولشم پررو بودیم! یادتونه که؟) ایشالله همیشه همینطور در حال نو شدن باشیم!