آغوش بی دغدغه ...

نمی دونم مهربونی رو چه طور می شه تعبیر کرد؟

یه وقتایی به یکی نیاز داری تا سرت رو بذاری روی شونه اش

یه شونه ی محکم می خوای

که به سادگی نلرزه

یه وقتایی دوس داری بالرزش شونه هات

یکی دست رو موهات بکشه و نوازشت کنه...

دوست داری مثل دختربچه ها از همه ی کارهایی که می کنی تعریف و تمجید کنن

یه وقتایی دوست داری بی خود و بیجهت قهر کنی

اخم کنی، غر بزنی، گریه کنی

و یکی بیاد با مهربونی ازت بپرسه:

«عزیزم چی شده؟ » همین!

 آه، ... دلم برای همه اینها تنگ شده...

دوست دارم گریه کنم فقط به این دلیل که یکی باشه که اشکهامو از گونه هام پاک کنه

دوست دارم قهر کنم تا یکی مِنّتم رو بکشه

دوست دارم داد بزنم ، دوست دارم بچه بشم

یه دختر بچه ی 6 ساله ...

خدایا از این که اینقدر زود آدم بزرگ شدم، پشیمونم

خدایا منو بنداز تو گهواره کودکیم... 

 

خدایا دلم آغوش بی دغدغه می خواد!!

/ 3 نظر / 10 بازدید
حسن

آغوش خدا هست فقط یکم ایمان میخواد

سارا

خدایا تمام خنده های تلخ امروزم را می دهم به جایش یکی از گریه های شیرین دیروزم را به من برگردان!!

مسعود امین پور

کیه که دلش نخواد برگرده به کودکی! البته شاید بشه اینجور تعبیر کرد که دنیا در بزرگسالی تغییر نکرده فقط آگاهی ما و نیازها و توقعات ما بیشتر شده! کمی از این درد رو با کنترل افکار زائد می شه تسکین داد! یه کتابی به همین اسم ترجمه شده(فکر زائد) اگه پیدا کردی مطالعه کن تا حدودی موثره! شاد باشی همیشه