شباهت
(1)
شبیه پرواز دسته جمعی پرستوهای مهاجر،
شبیه سقوط دسته جمعی قطره های باران،
شبیه تظاهرات دسته جمعی مورچه ها برای لقمه ای نان...
(2)
شبیه کدام باشم
تا تو دستم را بگیری
و مرا روی شانه های احساست سوار کنی
تا تو به من لبخند بزنی...
(3)
این روزها
شبیه هرچه می شوم
از خودم بدم می آید
خدا کند شبیه تو نشوم!!
درخواست...
کاش یکی به بعضی از آدما بفهمونه که بابا عطر و ادکلن و اینجور چیزها واسه استفاده کردنه دیگه!!
البته بد نیست هر روز یه استحمام کوچک یا تعویض لباس و....
آخه ما چه گناهی کردیم
که توی محل کارمون باید بسیاری از این بوهای نامطبوع رو باید تحمل کنیم!!
اَه!!!!!!!
رویای من ...
دروغگوی عزیز
"دوستت دارم" هایت
شگفت ترین دروغی است که به راست می زند
وقتی که سوگند می خوری ...
وقتی که گریه می کنم...
شاه کلید...
مهم نیست که قفل ها دست کیست
مهم این است که کلیدها دست خداست... 
مزرعه سکوت
مزرعه سکوت تو
تنها
با بغض من
آبیاری می شود ...
گمکرده !!
دستهایت را در کدام شب ابری گم کردم
که باران ، با همه باریدنش،باران نیست
کاش این بار که بیاید
دستهایت را با خودش بیارد
و دانه گم شده اشکم را
در گودی اش بکارد...
تا به خرمن برسد کشت امیدی که توراست
چاره ی کار به جز دیده ی بارانی نیست
سعدی
این روزها...
این روزها اینگونه ام ببین:
....................................................
اعتیاد
کنار تو!!!!
بی قرارررررررررررررررررررررررر
بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست
فاضل نظری
سمفونی سپید و سیاه
دلم چند دکمه سپید و چند دکمه سیاه می خواد
و یه صفحه شیب دار که به من زل بزنه
و یه چهارپایه که من بهش زل بزنم
و 10 انگشت جسور که سُر بخورند
...
دلم فقط یه پیانو می خواد... می فهمی؟!
باران و بی قراری ( شعری از سید علی میرباذل، از مجموعه شعر پشت همین باران)
به انتظارت
پنجره به پنجره،
خانه ها را ، آوارِ تو کردیم.
و به جستجویت،
ستاره به ستاره
کهکشانها را آوارهات.
قرار نبود این گونه بیقرارمان کنی!
قرار نبود،
باران ببارد و تو نباشی!
یه شعر سپید کوتاه از شمس لنگرودی، به مناسبت عید قربان!
نمی داند به قربانگاه می رود
گوسفندی که از پی کودکان می دود
که عقب نماند!
برگهای تعطیل پاییز ...
پاییز ، تقویم قدیمی درخت را ورق می زند
برگهای تعطیل
یکی یکی
می ریزند...
پاییزانه - یه سپید کوتاه و عاشقانه ، باز هم از خودم-
پاییز
راز سر به مهری است
که فقط تو می فهمی اش
وقتی که بارانی ات را می پوشی
و زیر اقاقیاها قدم می زنی!
یه شعر تازه، سپید کوتاه - از خودم:
زوزه روزنامه ها :
روزنامه ها
واژه های هار را زوزه می کشند
این روزها
دنیا
چقدر سگی است!!؟
یه رباعی خیلی قدیمی از خودم!!
پاییز نیامده چرا زرد شدی؟
از من چه شنیده ای که دلسرد شدی؟
یک بار قسم خوردم و پایش هستم
من جا نزدم ولی تو نامرد شدی!
معجون
انگار خوابهایم را در مخلوط کن می بینم
معجونی از کابوسها و رویاها...
- شاید بهتر باشه اسم وبلاگم رو از پریشادخت به پریشاندخت تغییر بدم...
به قول شاعر: پریشانم، پریشان آفریدند ... 
به یاد روزهای مه آلود آستارا و سرعین
مِه سنگین می وزید
بر دامان زمین
من سبک می شدم
در آغوش آسمان...
فریب سیب !!!
جلوی در اداره مون یه درخت سیبه
که این روزها در کمال شگفتی شکوفه کرده
با برگهایی زرد
که نشان از خزانی زود هنگام داره!
واقعا برام جالب بود!!
چند هفته پیش که هوا به طور ناگهانی سرد شد،
این درخت سیب فریب خورد
بیچاره فکر می کرده که زمستون شده و دوباره بهار اومده... آخی!!! نازی!!!
دو شعر از : غلامرضا بروسان
1)
در سرزمین ما
پاییز که می شود
هواپیما ها
یکی یکی
می افتند .
2)
می خواهم
گوش باد را بگیرم
که این همه در موهایت نپیچد
و با زندگی ام بازی نکند
تو هم کاری کن
مثلا
دکمه پیراهنت را ببند
مثلا
دامنت را جمع کن
و فکر کن که پیاده رو خیس است
عید فطر، یک بوم و دو هوا!!!
این روزها معنی ضرب المثل "یک بوم و دو هوا" رو به خوبی درک می کنم:
کلا یه "ماه" که بیشتر تو آسمون نیست، طلوع و غروبش هم مشخصه
من موندم آخه چه طور می شه که امروز واسه اهل تسنن داخل ایران عید فطره
فردا واسه شیعه ها !!
آخه این مملکت ما چرا این جوریه؟؟
راستی حواسمون هست که اصلا بین شیعه و سنّی هیچ تفرقه ای نیست
کاملا مشخصه ؟؟!!!!!!
عدسی با خط میخی!!
یه رستوران ( یا شبه رستوران) در گوهر دشت کرج دایر شده که ادعا می کنه
غذاهای باستانی ایرانی داره: مثل عدسی، حلیم، آش و چند جور غذای دیگه...
تصورش رو بکنید که دارید یه غذای باستانی مثل عدسی رو تناول می کنید:
به راستی که خوشمزه است:
عدسی با طعم خط میخی !!
نوش جان !
آغوش بی دغدغه ...
نمی دونم مهربونی رو چه طور می شه تعبیر کرد؟
یه وقتایی به یکی نیاز داری تا سرت رو بذاری روی شونه اش
یه شونه ی محکم می خوای
که به سادگی نلرزه
یه وقتایی دوس داری بالرزش شونه هات
یکی دست رو موهات بکشه و نوازشت کنه...
دوست داری مثل دختربچه ها از همه ی کارهایی که می کنی تعریف و تمجید کنن
یه وقتایی دوست داری بی خود و بیجهت قهر کنی
اخم کنی، غر بزنی، گریه کنی
و یکی بیاد با مهربونی ازت بپرسه:
«عزیزم چی شده؟ » همین!
آه، ... دلم برای همه اینها تنگ شده...
دوست دارم گریه کنم فقط به این دلیل که یکی باشه که اشکهامو از گونه هام پاک کنه
دوست دارم قهر کنم تا یکی مِنّتم رو بکشه
دوست دارم داد بزنم ، دوست دارم بچه بشم
یه دختر بچه ی 6 ساله ...
خدایا از این که اینقدر زود آدم بزرگ شدم، پشیمونم
خدایا منو بنداز تو گهواره کودکیم...
خدایا دلم آغوش بی دغدغه می خواد!!
اینم دو بیت از خودم...شاید ترانه... شاید نه!
حالا که آسمون مون آبی تر از همیشه اس
حالا که فرش خونمون زیباتر از یه بیشه اس
حالا که دنیا واسه ما پر ازدرخت و ریشه اس
بگو چرا تو دستامون فقط کلنگ و تیشه اس؟؟ !!
خط اشک (بهانه!! )
از کوره راهها آمده بودم
تا کسی مرا نبیند
ولی یادم رفته بود
خط اشکهایم را از روی زمین بردارم...
یوزپلنگ من،
بهانه تو را می گیرد
امّا برای رسیدن، خیلی دیر است...
آفتاب سرزمین من
در سرزمینی که سایه ی آدمهای کوچک، بزرگ شد
در آن سرزمین
آفتاب در حال غروب است...!!!
معشوقه سرگردان بادها: حسنک!
«معشوقه سرگردان بادها»
آخرین جرعه این جام را به یاد « او» بنوش! حسنک وزیر را می گویم؛ همو که مرگ را معشوقه وار به آغوش کشید و بی پرواتر از باد، به حجله اش پا گذاشت... آخرین جرعه این جام را، به یاد« بزرگا مردا که حسنک بود... که سلطانی چون محمود این دنیا و سلطانی چون مسعود آن دنیا را بدو ارزانی داشت...» و آیا این طناب حسادت و خیانت است که بر گردنش بوسه زد؟؟!! آه ای حسنک.... اگر که دستانم به دستان سردت نمیرسد، اگر که نگاهم نمی تواند التیامی باشد زخم دیدگانت را ، اگرکه صدایم از فراسوی زمان به اعماق تاریخ نمی رسد که نامت را بلند بر زبان برانم، اگر که هیچ کس را درخود آشناتر از تو نمی یابم، اما...، جرعه ای دستم را گرفته که می خواهم به یاد تو آن را به رقص در آورم «رقصی چنین میانه میدان...» !!! بیا، آخرین جرعه این جام تاریخ گذشته را به یاد بیهقی بنوشیم!!
تنهایی ِ آدمها!!
یه سوال فلسفی که خیلی وقته ذهنِ منو به خودش مشغول کرده:
چرا آدما وقتی تنها می شن دست می کنن تو دماغشون؟!
شما جوابشو می دونین؟
نظرات ()
