+ کنار تو!!!!
تو کنارمی
اما
با خودم کنار نمی آیم!!
+ بی قرارررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر
بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست
فاضل نظری
+ سمفونی سپید و سیاه
دلم چند دکمه سپید و چند دکمه سیاه می خواد
و یه صفحه شیب دار که به من زل بزنه
و یه چهارپایه که من بهش زل بزنم
و 10 انگشت جسور که سُر بخورند
...
دلم فقط یه پیانو می خواد... می فهمی؟!
+ در سرزمین ما...
و باز هم ناگهان چه زود دیر شد!!!
همین چند وقت پیش بود که دو شعر کوتاه از او در وبلاگم گذاشتم ... تازه شعرهاش رو خونده بودم، هرچند دو سه سالی می شد که به واسطه ی سامان (همسر عزیزم) اسمش رو شنیده بودم و درباره اش می دونستم...
یادمه سارا - همون سارای دوره دانشگاه - برام کامنت گذاشت و گفت از شعر دومش بیشتر خوشش اومده و ازم خواست درباره ی این شاعر بیشتر براش بنویسم منم اون قدری که می دونستم و شنیده بودم بهش گفتم...
امشب سامان بغض کرده بود... سامان پاییزی بود ... سامان از یه خبر بد حرف می زد می گفت رضا بروسان- غلامرضا بروسان- به همراه همسر و دخترش در یک حادثه رانندگی از دنیا رفتند و ...
و من به دنیایی فکر می کنم که شاعرانش یکی یکی در پاییز ، از درخت زندگی می افتند مثل همون هواپیماهایی که بروسان گفته بود...
+ باران و بی قراری ( شعری از سید علی میرباذل، از مجموعه شعر پشت همین باران)
به انتظارت
پنجره به پنجره،
خانه ها را ، آوارِ تو کردیم.
و به جستجویت،
ستاره به ستاره
کهکشانها را آوارهات.
قرار نبود این گونه بیقرارمان کنی!
قرار نبود،
باران ببارد و تو نباشی!
+ یه شعر سپید کوتاه از شمس لنگرودی، به مناسبت عید قربان!
نمی داند به قربانگاه می رود
گوسفندی که از پی کودکان می دود
که عقب نماند!
+ برگهای تعطیل پاییز ...
پاییز ، تقویم قدیمی درخت را ورق می زند
برگهای تعطیل
یکی یکی
می ریزند...
+ پاییزانه - یه سپید کوتاه و عاشقانه ، باز هم از خودم-
پاییز
راز سر به مهری است
که فقط تو می فهمی اش
وقتی که بارانی ات را می پوشی
و زیر اقاقیاها قدم می زنی!
+ یه شعر تازه، سپید کوتاه - از خودم:
زوزه روزنامه ها :
روزنامه ها
واژه های هار را زوزه می کشند
این روزها
دنیا
چقدر سگی است!!؟
+ یه رباعی خیلی قدیمی از خودم!!
پاییز نیامده چرا زرد شدی؟
از من چه شنیده ای که دلسرد شدی؟
یک بار قسم خوردم و پایش هستم
من جا نزدم ولی تو نامرد شدی!
+ معجون
انگار خوابهایم را در مخلوط کن می بینم
معجونی از کابوسها و رویاها...
- شاید بهتر باشه اسم وبلاگم رو از پریشادخت به پریشاندخت تغییر بدم...
به قول شاعر: پریشانم، پریشان آفریدند ... 
+ به یاد روزهای مه آلود آستارا و سرعین
مِه سنگین می وزید
بر دامان زمین
من سبک می شدم
در آغوش آسمان...
+ فریب سیب !!!
جلوی در اداره مون یه درخت سیبه
که این روزها در کمال شگفتی شکوفه کرده
با برگهایی زرد
که نشان از خزانی زود هنگام داره!
واقعا برام جالب بود!!
چند هفته پیش که هوا به طور ناگهانی سرد شد،
این درخت سیب فریب خورد
بیچاره فکر می کرده که زمستون شده و دوباره بهار اومده... آخی!!! نازی!!!
+ دو شعر از : غلامرضا بروسان
1)
در سرزمین ما
پاییز که می شود
هواپیما ها
یکی یکی
می افتند .
2)
می خواهم
گوش باد را بگیرم
که این همه در موهایت نپیچد
و با زندگی ام بازی نکند
تو هم کاری کن
مثلا
دکمه پیراهنت را ببند
مثلا
دامنت را جمع کن
و فکر کن که پیاده رو خیس است
+ عید فطر، یک بوم و دو هوا!!!
این روزها معنی ضرب المثل "یک بوم و دو هوا" رو به خوبی درک می کنم:
کلا یه "ماه" که بیشتر تو آسمون نیست، طلوع و غروبش هم مشخصه
من موندم آخه چه طور می شه که امروز واسه اهل تسنن داخل ایران عید فطره
فردا واسه شیعه ها !!
آخه این مملکت ما چرا این جوریه؟؟
راستی حواسمون هست که اصلا بین شیعه و سنّی هیچ تفرقه ای نیست
کاملا مشخصه ؟؟!!!!!!
+ عدسی با خط میخی!!
یه رستوران ( یا شبه رستوران) در گوهر دشت کرج دایر شده که ادعا می کنه
غذاهای باستانی ایرانی داره: مثل عدسی، حلیم، آش و چند جور غذای دیگه...
تصورش رو بکنید که دارید یه غذای باستانی مثل عدسی رو تناول می کنید:
به راستی که خوشمزه است:
عدسی با طعم خط میخی !!
نوش جان !
+ آغوش بی دغدغه ...
نمی دونم مهربونی رو چه طور می شه تعبیر کرد؟
یه وقتایی به یکی نیاز داری تا سرت رو بذاری روی شونه اش
یه شونه ی محکم می خوای
که به سادگی نلرزه
یه وقتایی دوس داری بالرزش شونه هات
یکی دست رو موهات بکشه و نوازشت کنه...
دوست داری مثل دختربچه ها از همه ی کارهایی که می کنی تعریف و تمجید کنن
یه وقتایی دوست داری بی خود و بیجهت قهر کنی
اخم کنی، غر بزنی، گریه کنی
و یکی بیاد با مهربونی ازت بپرسه:
«عزیزم چی شده؟ » همین!
آه، ... دلم برای همه اینها تنگ شده...
دوست دارم گریه کنم فقط به این دلیل که یکی باشه که اشکهامو از گونه هام پاک کنه
دوست دارم قهر کنم تا یکی مِنّتم رو بکشه
دوست دارم داد بزنم ، دوست دارم بچه بشم
یه دختر بچه ی 6 ساله ...
خدایا از این که اینقدر زود آدم بزرگ شدم، پشیمونم
خدایا منو بنداز تو گهواره کودکیم...
خدایا دلم آغوش بی دغدغه می خواد!!
+ اینم دو بیت از خودم...شاید ترانه... شاید نه!
حالا که آسمون مون آبی تر از همیشه اس
حالا که فرش خونمون زیباتر از یه بیشه اس
حالا که دنیا واسه ما پر ازدرخت و ریشه اس
بگو چرا تو دستامون فقط کلنگ و تیشه اس؟؟ !!
+ خط اشک (بهانه!! )
از کوره راهها آمده بودم
تا کسی مرا نبیند
ولی یادم رفته بود
خط اشکهایم را از روی زمین بردارم...
یوزپلنگ من،
بهانه تو را می گیرد
امّا برای رسیدن، خیلی دیر است...
+ آفتاب سرزمین من
در سرزمینی که سایه ی آدمهای کوچک، بزرگ شد
در آن سرزمین
آفتاب در حال غروب است...!!!
+ معشوقه سرگردان بادها: حسنک!
«معشوقه سرگردان بادها»
آخرین جرعه این جام را به یاد « او» بنوش! حسنک وزیر را می گویم؛ همو که مرگ را معشوقه وار به آغوش کشید و بی پرواتر از باد، به حجله اش پا گذاشت... آخرین جرعه این جام را، به یاد« بزرگا مردا که حسنک بود... که سلطانی چون محمود این دنیا و سلطانی چون مسعود آن دنیا را بدو ارزانی داشت...» و آیا این طناب حسادت و خیانت است که بر گردنش بوسه زد؟؟!! آه ای حسنک.... اگر که دستانم به دستان سردت نمیرسد، اگر که نگاهم نمی تواند التیامی باشد زخم دیدگانت را ، اگرکه صدایم از فراسوی زمان به اعماق تاریخ نمی رسد که نامت را بلند بر زبان برانم، اگر که هیچ کس را درخود آشناتر از تو نمی یابم، اما...، جرعه ای دستم را گرفته که می خواهم به یاد تو آن را به رقص در آورم «رقصی چنین میانه میدان...» !!! بیا، آخرین جرعه این جام تاریخ گذشته را به یاد بیهقی بنوشیم!!
+ تنهایی ِ آدمها!!
یه سوال فلسفی که خیلی وقته ذهنِ منو به خودش مشغول کرده:
چرا آدما وقتی تنها می شن دست می کنن تو دماغشون؟!
شما جوابشو می دونین؟
+ من به من مشکوکم...
وقتی تو نباشی،
من به من مشکوکم
به هر گل،
به هر سایه روشن مشکوکم ...
باز هم یه شب رویایی دیگه
یه شب برفی رویایی
شب موسیقی و ترانه
شب عشق، عشق، عشق...
نمی دونم این شبها چرا این قدر زود تموم می شه !
باز هم اریکه ایرانیان، بازهم من ، باز هم تو،
و این بار «مانی رهنما»!
صداش رو دوست دارم، با ترانه هاش خاطره دارم، و منتظر آلبوم های جدیدش هستم...
+ حرف مُفت !!!
اینقدر از این جمله بدم می آد:
«این باخت چیزی از ارزشهای بچه های تیم ملی کم نمی کنه!!؟ »
می شه بگی پس به جز باخت، چه چیزی از ارزشهای اونا کم می کنه؟؟
اونها دارن پول می گیرن که برنده باشن،
قطعاً هر باختی- اونم با فضاحت- خیلی چیزها از ارزشهای خیلی ها کم می کنه!!!
یا تو نمی دونی ارزش یعنی چی یا خیلی ابلهی که این حرفو می زنی؟
فهمیدی ابله؟؟
+ نزدیک دور یا دور نزدیک... نمی دانم !!!
یلدای امسال هم یلدای نبودنت بود
یلدای نیامدنت
یلدای ندیدنت!!
یلدا بر عکس نامش برای من تولد هیچ خورشیدی نبوده است
یلدا غروب خورشیدهای همیشه است
غروب رابطه
شاید غروب عشق!!!
آی یلدا!
نمی دانم در سرت چه داری؟؟ در چه سودایی به صبح و خورشید می اندیشی؟؟
یلدا!
ای یلدای نامهربان من، که زایشت دی ماه دلتنگی های من است
ای آخرین شب بلند که سایه تاریک بلندای قامتت
خورشید مرا از من گرفته است...
یلدا...یلدا... یلدا!
کاش می فهمیدی که من چقدر در انتظار دقایق با تو بودن
لحظه شماری کرده ام
چقدر خیالاتم را به رویاهام بافته ام
و چقدر نا امید و سرخورده
به ابتدای فصل سرد پیوند خورده ام...
یلدا دیگر نمی خواهم باشی
دیگر از یلدا بودنت چیزی نمی خواهم
ولی کاش می فهمیدی ...................
+ فلسفه ی فهمیدن
این وبلاگها هم دیگه به درد نمی خوره،
وقتی نتونی با خیال راحت حرف دلت رو توش بنویسی.
همیشه ترسیدم از گفتن واقعیتها
هرچند به نظرم درست باشه
دیگران، درستها رو نمی فهمن
من دلم می خواد یه جایی برم
که هرچی می گم ، دیگران بفهمند
خسته ام از این همه نفهمیدن ها ..
خدایا! تو که می فهمی
-تو که همه بنده هات رو می فهمی-
به من هم بفهمون
که چرا فهم بعضی چیزها برای دیگران (شاید هم واسه خودم)
این قدر سخته!!!؟؟؟
+ خداحافظ
چه سخته جدایی، امیدی ندارم
که بی تو بخندم،که طاقت بیارم
نگامو باور کن اگرچه دلگیره
پرواز ما از هم گناه تقدیره
هنوزم مبهوت این خوابِ کوتاهم
خداحافظ هم بغضم خداحافظ همراهم ...
یه شب رویایی دیگه!
بازهم من!
بازهم تو!
و باز هم حامی!
حامی،دیگه داره جزیی از خاطرات زیبای من و تو می شه! (شاید هم شده)
کاش خودش می دونست که حامی بودن چقدر خوبه!!!
پس به خاطر همه ی چیزهای خوب،
به خاطر این همه خاطره و رویا
ازت ممنونم!!
+ فکر کردن به تو...
از ظهر که مجبور شدم از خواب بیدار شم،
کلی فکر کردم
فکر ، فکر ، فکر ....
همیشه فکرِ یک چیز
بیشتر از خودِ اون چیز آزارم میده...
نمی دونم چرا؟
ولی به تو هم خیلی فکر کردم
شاید واسه همینه که اینقدر عصبانی ام
این قدر گرفته و بلاتکلیف
گفتم که همیشه....
+ همه سهم من از آمدن تو ..
تمام گلهای باغچه را در گلدان نشاندم ، روبروی آمدنت ! دیگر هیچ گلی در باغچه پرسه نخواهد زد ... همه ی سهم من از آمدن تو زنگی است که هرگز به صدا در نمی آید و صدایی که دیگر مرا به نام نمی خواند...
← صفحه بعد


نظرات ()