پریشادخت

ادبی- فرهنگی

شباهت

(1)

شبیه پرواز دسته جمعی پرستوهای مهاجر،

شبیه سقوط دسته جمعی قطره های باران،

شبیه تظاهرات دسته جمعی مورچه ها برای لقمه ای نان...

(2)

 شبیه کدام باشم

تا تو دستم را بگیری

و مرا روی شانه های احساست سوار کنی

تا تو به من لبخند بزنی...

(3) 

این روزها

شبیه هرچه می شوم

از خودم بدم می آید

خدا کند شبیه تو نشوم!!

 

   + فاطمه منشی پور ; ۳:٠٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()

درخواست...

 

کاش یکی به بعضی از آدما بفهمونه که بابا عطر و ادکلن و اینجور چیزها واسه استفاده کردنه دیگه!!

البته بد نیست هر روز یه استحمام کوچک یا تعویض لباس و....

 

آخه ما چه گناهی کردیم

که توی محل کارمون باید بسیاری از این بوهای نامطبوع رو باید تحمل کنیم!!

اَه!!!!!!!

   + فاطمه منشی پور ; ۱:۳۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()

رویای من ...

   + فاطمه منشی پور ; ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()

دروغگوی عزیز

 

"دوستت دارم" هایت

شگفت ترین دروغی است که به راست می زند

وقتی که سوگند می خوری ...

وقتی که گریه می کنم...

   + فاطمه منشی پور ; ٩:٢٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()

شاه کلید...

 

مهم نیست که قفل ها دست کیست

مهم این است که کلیدها دست خداست... تشویق

   + فاطمه منشی پور ; ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()

مزرعه سکوت

 

مزرعه سکوت تو

تنها

با بغض من

آبیاری می شود ...

   + فاطمه منشی پور ; ٩:٥٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩٠
comment نظرات ()

گمکرده !!

 

دستهایت را در کدام شب ابری گم کردم

که باران ، با همه باریدنش،باران نیست

کاش این بار که بیاید

 دستهایت را با خودش بیارد

و دانه گم شده اشکم را

در گودی اش بکارد...

 

 

تا به خرمن برسد کشت امیدی که توراست

چاره ی کار به جز دیده ی بارانی نیست

                                                              سعدی

   + فاطمه منشی پور ; ۸:٢٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٠
comment نظرات ()

این روزها...

 

این روزها اینگونه ام ببین:

....................................................

   + فاطمه منشی پور ; ٩:۱۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٠
comment نظرات ()

اعتیاد

 

 

      معتاد شده ام به بودنت

     ترکم نکن!

   + فاطمه منشی پور ; ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٠
comment نظرات ()

کنار تو!!!!

 

تو کنارمی  

اما

با خودم کنار نمی آیم!!

   + فاطمه منشی پور ; ٢:۱۱ ‎ق.ظ ; جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()

بی قرارررررررررررررررررررررررر

 

بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست

آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

 

                                                                                                        فاضل نظری

   + فاطمه منشی پور ; ٢:٠٦ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()

سمفونی سپید و سیاه

 

دلم چند دکمه سپید و چند دکمه سیاه می خواد

و یه صفحه شیب دار که به من زل بزنه

و یه چهارپایه که من بهش زل بزنم

و 10 انگشت جسور که سُر بخورند

...

دلم فقط یه پیانو می خواد... می فهمی؟!

 

   + فاطمه منشی پور ; ٩:۳٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

باران و بی قراری ( شعری از سید علی میرباذل، از مجموعه شعر پشت همین باران)

 

به انتظارت

پنجره به پنجره،

خانه ها را ، آوارِ تو کردیم.

و به جستجویت،‌

ستاره به ستاره

کهکشانها را آواره­ات.

قرار نبود این گونه بی­قرارمان کنی!

قرار نبود،‌

باران ببارد و تو نباشی!

   + فاطمه منشی پور ; ۸:۳٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

یه شعر سپید کوتاه از شمس لنگرودی، به مناسبت عید قربان!

 

نمی داند به قربانگاه می رود

گوسفندی که از پی کودکان می دود

که عقب نماند!

   + فاطمه منشی پور ; ٢:٠٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()

برگهای تعطیل پاییز ...

 

پاییز ، تقویم قدیمی درخت را ورق می زند

برگهای تعطیل

یکی یکی

می ریزند...

   + فاطمه منشی پور ; ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

پاییزانه - یه سپید کوتاه و عاشقانه ، باز هم از خودم-

 

پاییز

راز سر به مهری است

که فقط تو می فهمی اش

وقتی که بارانی ات را می پوشی

و زیر اقاقیاها قدم می زنی!

   + فاطمه منشی پور ; ۱:۱٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

یه شعر تازه، سپید کوتاه - از خودم:

زوزه روزنامه ها :

 

روزنامه ها

واژه های هار را زوزه می کشند

این روزها

دنیا

چقدر سگی است!!؟

 

   + فاطمه منشی پور ; ٦:٢٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٦ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

یه رباعی خیلی قدیمی از خودم!!

 

پاییز نیامده چرا زرد شدی؟

از من چه شنیده ای که دلسرد شدی؟

یک بار قسم خوردم و پایش هستم

من جا نزدم ولی تو نامرد شدی!

   + فاطمه منشی پور ; ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()

معجون

 

انگار خوابهایم را در مخلوط کن می بینم

معجونی از کابوسها و رویاها...

 

- شاید بهتر باشه اسم وبلاگم رو از پریشادخت به پریشاندخت تغییر بدم...

به قول شاعر: پریشانم، پریشان آفریدند ... کلافه

 

   + فاطمه منشی پور ; ٩:٤۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()

به یاد روزهای مه آلود آستارا و سرعین

 

مِه سنگین می وزید

بر  دامان زمین

من سبک می شدم

در آغوش آسمان...

 

 

   + فاطمه منشی پور ; ٥:٢٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()

فریب سیب !!!

جلوی در اداره مون یه درخت سیبه

که این روزها در کمال شگفتی شکوفه کرده

با برگهایی زرد

که نشان از خزانی زود هنگام داره!

واقعا برام جالب بود!!

 چند هفته پیش که هوا به طور ناگهانی سرد شد،

این درخت سیب فریب خورد

 بیچاره فکر می کرده که زمستون شده و دوباره بهار اومده... آخی!!! نازی!!!

 

   + فاطمه منشی پور ; ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()

دو شعر از : غلامرضا بروسان

1)

در سرزمین ما

پاییز که می شود

هواپیما ها

یکی یکی

می افتند .

 

 

2)

می خواهم

گوش باد را بگیرم

 که این همه در موهایت نپیچد

و با زندگی ام بازی نکند

تو هم کاری کن

مثلا

دکمه پیراهنت را ببند

مثلا

دامنت را جمع کن

و فکر کن که پیاده رو خیس است

 

   + فاطمه منشی پور ; ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()

عید فطر، یک بوم و دو هوا!!!

این روزها معنی ضرب المثل "یک بوم و دو هوا" رو به خوبی درک می کنم:

 

کلا یه "ماه" که بیشتر تو آسمون نیست، طلوع و غروبش هم مشخصه

من موندم آخه چه طور می شه که امروز واسه اهل تسنن داخل ایران عید فطره

فردا واسه شیعه ها !!

آخه این مملکت ما چرا این جوریه؟؟

راستی حواسمون هست که اصلا بین شیعه و سنّی هیچ تفرقه ای نیست

کاملا مشخصه ؟؟!!!!!!

 

   + فاطمه منشی پور ; ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۸ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()

عدسی با خط میخی!!

یه رستوران ( یا شبه رستوران) در گوهر دشت کرج دایر شده که ادعا می کنه

غذاهای باستانی ایرانی داره: مثل عدسی، حلیم، آش و چند جور غذای دیگه...

تصورش رو بکنید که دارید یه غذای باستانی مثل عدسی رو تناول می کنید:

به راستی که خوشمزه است:

 عدسی با طعم خط میخی !!

نوش جان !

   + فاطمه منشی پور ; ٢:٥٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

آغوش بی دغدغه ...

نمی دونم مهربونی رو چه طور می شه تعبیر کرد؟

یه وقتایی به یکی نیاز داری تا سرت رو بذاری روی شونه اش

یه شونه ی محکم می خوای

که به سادگی نلرزه

یه وقتایی دوس داری بالرزش شونه هات

یکی دست رو موهات بکشه و نوازشت کنه...

دوست داری مثل دختربچه ها از همه ی کارهایی که می کنی تعریف و تمجید کنن

یه وقتایی دوست داری بی خود و بیجهت قهر کنی

اخم کنی، غر بزنی، گریه کنی

و یکی بیاد با مهربونی ازت بپرسه:

«عزیزم چی شده؟ » همین!

 آه، ... دلم برای همه اینها تنگ شده...

دوست دارم گریه کنم فقط به این دلیل که یکی باشه که اشکهامو از گونه هام پاک کنه

دوست دارم قهر کنم تا یکی مِنّتم رو بکشه

دوست دارم داد بزنم ، دوست دارم بچه بشم

یه دختر بچه ی 6 ساله ...

خدایا از این که اینقدر زود آدم بزرگ شدم، پشیمونم

خدایا منو بنداز تو گهواره کودکیم... 

 

خدایا دلم آغوش بی دغدغه می خواد!!

   + فاطمه منشی پور ; ٢:٠۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

اینم دو بیت از خودم...شاید ترانه... شاید نه!

 

حالا که آسمون مون آبی تر از همیشه اس

 حالا که فرش خونمون زیباتر از  یه بیشه اس

حالا که دنیا واسه ما پر ازدرخت و ریشه اس

 بگو چرا تو دستامون فقط کلنگ و تیشه اس؟؟ !!

   + فاطمه منشی پور ; ٦:٥٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

خط اشک (بهانه!! )

 از کوره راهها آمده بودم

تا کسی مرا نبیند

ولی یادم رفته بود

خط اشکهایم را از روی زمین بردارم...

یوزپلنگ من،

بهانه تو را می گیرد

امّا برای رسیدن، خیلی دیر است...

   + فاطمه منشی پور ; ٩:٤۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٥ امرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

آفتاب سرزمین من

 

در سرزمینی که سایه ی آدمهای کوچک، بزرگ شد

در آن سرزمین

آفتاب در حال غروب است...!!!

   + فاطمه منشی پور ; ٤:۳۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

معشوقه سرگردان بادها: حسنک!

«معشوقه سرگردان بادها»

 

آخرین جرعه این جام را به یاد « او» بنوش!

حسنک وزیر را می گویم؛

همو که مرگ را معشوقه وار به آغوش کشید

و بی پرواتر از باد، به حجله اش پا گذاشت...

آخرین جرعه این جام را،

به یاد« بزرگا مردا که حسنک بود...

که سلطانی چون محمود این دنیا

و سلطانی چون مسعود آن دنیا را  بدو ارزانی داشت...»

و آیا این طناب حسادت و خیانت است که بر گردنش بوسه زد؟؟!!

آه ای حسنک....

اگر که دستانم به دستان سردت نمی­رسد،

اگر که نگاهم نمی تواند التیامی باشد زخم دیدگانت را ،

اگرکه صدایم از فراسوی زمان به اعماق تاریخ نمی رسد

که نامت را بلند بر زبان برانم،

اگر که هیچ کس را درخود آشناتر از تو نمی یابم،

اما...،

جرعه ای دستم را گرفته

که می خواهم به یاد تو

آن را به رقص در آورم

«رقصی چنین میانه میدان...» !!!

بیا،

آخرین جرعه این جام تاریخ گذشته را به یاد بیهقی بنوشیم!!

 

 

 

   + فاطمه منشی پور ; ۳:۳۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

تنهایی ِ آدمها!!

 

یه سوال فلسفی که خیلی وقته ذهنِ منو به خودش مشغول کرده:

 

چرا آدما وقتی تنها می شن دست می کنن تو دماغشون؟!‌

 

شما جوابشو می دونین؟سوال

   + فاطمه منشی پور ; ٤:٠٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()
← صفحه بعد